تبليغاتX
ذوالقرنين

با درود و سلام بر همه دوستان

فکر کنم دوست ما خاخام ناصر پورپیرار به اندازه کافی در مورد پوریم نوشته است که صد البته نوشتار او به خودی خود بی­سوادی او را به رخ می­کشد. حالا نوبت من است تا کمی سر به سرش بگذارم و دوستانش ببینید چه کم خرد روانی را استاد خطاب می­کنند و چگونه او در راه تحمیق آنها قدم برداشته است. پورپیرار بر اساس تورات (استر) معتقد است که مردم شرق میانه توسط یهودیان و هخامنشیان قتل عام شده اند!!! پورپیرار در مورد تورات جمله قصاری دارد که بهتر است ابتدا به آن اشاره­ای بکنم:

نويسنده: ناصر پورپیرار                   دوشنبه 18 ارديبهشت1385 ساعت: 16:29

آقای اتحادیه. در متن یادداشت 13 تذکر داده ام، که تحریفات تورات مربوط به کتابی است که خداوند با واسطگی و در زمان حیات موسی در اختیار یهود گذارده است، آن چه از پس وفات حضرت موسی بر تورات افزوده شده، مولفانی مشخصی دارد و در زمره ی تورات آسمانی نیست، یادداشت هایی است در باره ی تاریخ و حوادثی که بر قوم یهود از پس وفات موسی گذشته است و کم ترین خدشه ی اساسی در آن ها نیست. استنادات من به تورات غالبا از بخش اخیر آن است که با تحقیقات و تجسسات باستان شناسی تطبیق می کند و همآهنگ است.

همانگونه که می­بینید پورپیرار برای اینکه بتواند بدون مشکل از تورات برای رسیدن به اهداف خود استفاده کند مدعی است که کم­ترین خدشه اساسی در آن­ نیست!!! و ادامه می­دهد که استنادات من (ناصر پورپیرار) به تورات غالبا از بخش اخیر آن است که با تحقیقات و تجسسات باستان شناسی تطبیق می کند و همآهنگ است. به عبارت دیگر هر آنچه تورات گفته درست و بر اساس یافته­های باستان شناسی درست است. البته این بیچاره فراموش می­کند توضیح دهد با کدام تحقیقات و تجسسات باستان شناسی مطابقت دارد و چه کسی آن را گفته است؟! احتمالا همان کسانی که پورپیرار آنها را یهودی یا دست نشانده یهود می­خواند اما در اینجا، چون نتیجه پژوهشهای آنها هم جهت با هدف پورپیرار است با ارزش می­شوند!

حال به سراغ کتاب پورپیرار برویم و ببینیم چقدر به حرف خودش معتقد است! پورپیرار در صفحه 188 کتاب برآمدن هخامنشیان می نویسد: 

سپس دانیال به درگاه خداوند التماس می­کند که از مجارات قوم یهود صرفنظر کند. از نظر تاریخی به کلی این متن نادرست است. زیرا داریوش مادی و فرزند خشایارشا نیست، در سال اول سلطنت او مدتها از آزادی اسیران بابل می­گذشت و دعای دانیال برای آزادی آنها بی مورد بوده است. (برآمدن هخامنشیان ص 188)

سپس در صفحه­های 246 تا 250 مثل ملخ بال کنده ورجه وورجه می­کند تا به خیال خام خود ثابت کند که تورات کوشیده است دوران داریوش را با زمان اردشیر عوض کند یا در صفحه 247 می نویسد: آیا این همه اصرار عمدی تورات را در انتقال حوادث دوران داریوش را به چه تعبیر کنیم؟ اگر تورات چنین آشکارا حقایق دوران نخستین سلاطین هخامنشی را جا­به­جا می­کند، پس تمام روابط هخامنشیان و یهود سیاسی است و نه چنان که خاورشناسان وانمود کرده اند الهی و اخلاقی. عجیب است که در سال 1379 تورات مشکوک و سیاسی بود و نبایستی تمام حرفهایش را قبول کرد ولی در سال 1385 کتابی معتبر می­شود که کم­ترین خدشه اساسی در آن­ نیست!!!

این روزها پورپیرار زور می­زند که ثابت کند که هخامنشیان پس از پوریم از ایران و شرق میانه رفته اند ولی در کتاب برآمدن هخامنشیان (ص 188) چنین می­نوسید: تصویر تورات، لااقل از سده اول تسلط هخامنشیان از نظر تاریخی تا حدود زیادی دقیق است!!!!!! بیچاره نیم خط بالاتر از عدم صداقت تورات می نوشت اما باز برای استفاده ابزاری از تورات به یهود عنایت کرده و به کتاب آنها جانی دوباره می­بخشد. بیچاره پورپیرار که نمی دانست قرار است چند سال بعد مدعی شود پس از داریوش و خشایارشا دیگر هخامنشی در کار نبوده است!!!!! حال کدام را قبول کنیم؟ کتاب پورپیرار را که مدعی است تصویر تورات، لااقل از سده اول تسلط هخامنشیان از نظر تاریخی تا حدود زیادی دقیق است یا نوشته های تارنمای او را که می گوید: پس از اجرای قتل عام پوریم، در پایان حکومت مشترک داریوش اول و خشایارشا، با نیمه کاره گذاردن تمام تمهیدات مقدماتی خود برای استقرار دائم، به پشت کوه های قفقاز برگشته اند (نويسنده: ناصر پورپیرار  جمعه 30 تير1385 ساعت: 3:55) یا ...

نويسنده: ناصر پورپیرار                                 جمعه 3 آذر1385 ساعت: 5:10

آقای تلمیذ. در جهان هرگز قدرتی به نام امپراتوری هخامنشیان ظهور نکرده و سراپای حضور آن دار و دسته ی به هخامنشیان معروف شده از رسیدن شمشیر به دستی به نام کورش در بابل تا مرگ داریوش اول که پایان دوران هخامنشی و امحا’ کامل تمدن منطقه به سبب اجرای توطئه ی پوریم است، قریب 60 سال بیش تر نگذشته است. برای چندمین بار توجه می دهم که هخامنشیان حتی فرصت اتمام ابنیه ی تخت جمشید و ضرب سکه را هم نداشته اند

یکجا پورپیرار مدعی است که تورات لااقل در مورد 100 سال اول حکومت هخامنشیان درست می­گوید و یک جا مدعی است که حکومت هخامنشیان قریب 60 سال بیش نبوده است!!!! حال معلوم نیست وقتیکه یک حکومت 60 سال بیشتر طول نکشیده، چگونه گزارشهای تورات از 100 سال اول آن حکومت درست و مطابق واقعیت است!!!!! پورپیرار که خودش به حکومت 60 ساله هخامنشیان اعتقاد دارد آن 40 سال را از کجا آورده است؟ و چگونه گزارش تورات از 40 سالی که پورپیرار مدعی است وجود نداشته، با واقعیت مطابق می داند؟!!!

پورپیرار یا خودش دیوانه است یا همه را مثل خودش خنگ فرض کرده است.

=============================================

تناقضات ناصر پورپیرار - بخش چهارم ( لباس پادشاهان ساسانی)

شهر ساسانی گور

کنگلو ، قلعه یا نیایشگاه ساسانی

به آتش کشیدن کتب مفاخر ملی ایران زمین توسط تجزیه طلبان فرومایه! (اينها طرفدار پورپيرار هستند)

تخريب بخشي از نقش برجسته تخت جمشيد توسط يک عرب جاهل (خدا دستش را بشکند. آمين)

قوم آريا (مجموعه پژوهش‌هايى در زمينه‌ى اديان و تاريخ ايران باستان) نوشته‌ى داريوش احمدى

 

برای نظر دادن به اینجا بروید

+ نوشته شده توسط ايران در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 15:55 |
              نمودي رسواگرانه از بي سوادي ناصر پورپيرار

پس از ظهور ناصر پورپیرار (!) به عنوان پیامبر پانترکیست­ها یا به قول هوشنگ صادقی "مورخ شرقی!!"، جماعت پانترک و پانعرب چنان بر طبل بزرگ کردن این دانشمند بی­دیپلم!!! کوبیدند که کم کم باورشان شد که او پروفسور است. تا مدتها تارنمای تریبون که طرفدار شوونیسم ترک می­باشد او را پروفسور خطاب می­کرد. اما با چاپ چندیدن کتاب و ده­ها یادداشت کوبنده در نقد نوشته­های پورپیرار این تب فروکش کرد و آن بت پوشالین با جرقه­ی دانش ایران دوستان به خاکستر تبدیل شد. اما هنوز هم برخی انسانهای خود فروخته اطراف او هستند و برایش هورا می­کشند تا او را توانی برای تاختن به تاریخ ایران و اسلام باشد.

پورپیرار در کتابهایش مدعی است که بر تمام تاریخ آنهم در تمام گستره­ی خاورمیانه و یونان تسلط کامل داشته و حتی بهتر از یونانیها تاریخ و زبان آنها را می­شناسد! پورپیرار حتی کشف کرده است که آکادمی یعنی محله­ی اکدی­ها!!!! و ظاهرا نامه­ای دارد که در آن فرمان داده شده است معنی واژه ارشکوس از فرهنگ یونانی حذف شود!!!!!

پورپیرار مدعی است که می­خواهد تاریخ ایران را و تا حدی جهان را از ناپاکیها بزداید!! حال ببینم این نماینده مردم خاورمیانه چه در سر دارد و دانش او از تاریخ تا چه حد است.

پورپیرار مدعی بود که پوریم در زمان داریوش بزرگ اتفاق افتاده است. کم کم با مشکلاتی رو به رو شد و مدعی شد که پوریم در زمان خشایارشا اتفاق افتاده است! باز هم مشکل برطرف نشد و مدعی شد که پوریم در زمان داریوش–خشایارشا اتفاق افتاده است و وقتی همه مردم پادشاهی هخامنشی کشته شدند یکدفعه پادشاه متوجه شد که ای داد بی­داد هیچکس باقی نمانده که مالیات بدهد و یهودیها هم دیدند که وای! هیچکس نیست تا از آنها پول بخواهد و آنها نقش نزول خوار داشته باشند!!!!!! پس هخامنشیها به خزرستان برگشتند!! و یهودیها به اورشلیم!!!

پرسشی که مطرح می­شود اینست که این دو گروه که به مردم نیاز صددرصد داشته و حضورشان بسته به وجود مردم بوده است چرا همه مردم را کشتند؟

پورپیرار به شیوه خیالبافها موضوع را برای خود و طرفداران پانترکش اثبات شده فرض کرده و مدعی است که کلیسا و کنیسه دست در دست هم تلاش دارند پوریم را پنهان نگهدارند تا کسی متوجه نشود!!! البته خاخام پورپیرار توضیح نمی­دهد که اگر کلیسا و کنیسه چنین هدفی را داشته­اند چرا داستان پوریم را به صورت کتاب آنهم به صورت بخشی از تورات منتشر کرده­اند؟

به نقشه زیر نگاه کنید تا ببینید وقتی پورپیرار بر اساس تورات می­گوید که مردم 127 استان مملکت پارس قتل عام شدند منظورش چیست و اگر حرف تورات و خاخام پورپیرار درست باشد مردم کدام نواحی نابود شده اند!!!! بر اساس حرف خاخام پورپیرار کسی از ایران، افغانستان، پاکستان، ارمنستان، لیدیه، قبرس، اورشلیم!!!، سوریه، لبنان، اردن و مصر باقی نمانده است!!!!!!!

                                

                               

                        نقشه شاهنشاهی هخامنشی در دوران داریوش بزرگ و مقایسه آن با امروز

فکر کنم فقط پیدا کردن افراد و گفتن: سوک سوک پیدات کردم! در این پهنه وسیع نیاز به یک لشکر 10 میلیون نفری ورزیده با تجهیزات نوین دارد، تازه با این فرض که کسی اجازه فرار ندارد! حال شما در نظر بگیرید که در این جغرافیای وسیع یک عده دارند یک عده دیگر را می­کشند! و آنهایی که قرار است کشته شوند هیچ کاری نمی­کنند!!!! چرا این مردم فرار نکردند؟!!! احتمالا به دستور خاخام پورپیرار تمام آنها ممنوع الخروج شده و مرزها به طور کامل بسته شده بود!!!! ظاهرا هیچکس مقاومت نکرده و همه به خوبی و خوشی کشته شده­اند!

به راستی کشتار مورد نظر خاخام پورپیرار چگونه اتفاق افتاده که هیچکس از آن جان سالم به در نبرده است؟! آیا هیچ محل اختفایی در این جغرافیای وسیع پیدا نمی­شده است؟ آیا سپاهیان خاخام پورپیرار با هلیکوپترهای ساخت اسراییل و آمریکا به دنبال مردم بودند؟ آیا از سلاح شیمیایی استفاده شده بود؟ نکند از بمب اتمی استفاده شده بوده و ما خبر نداریم!!!

ذهن پوریم زده­ی خاخام پورپیرار به جای یاری کردن او، ورا بیشتر به چاه می­اندازد. پورپیرار به همت ذهن خلاقش، ببخشید خالی­بندش، برای نشان دادن این که کلیسا و کنیسه توطئه کرده­اند تا آثار پوریم را نابود کنند، یکی داستان گفته است پر خنده، که برایتان بازگو می­کنم. وی در پاسخ به یکی از چاکران خاصه به یکی از این توطئه­های کلیسا و کنیسه اشاره می­کند. وی مدعی است که یهودیها برای نشان دادن اینکه در زمان خشایارشا پوریم اتفاق نیفتاده یک جنگ دروغین ساخته­اند! با آمار دروغین! حال ببینید او می­خواهد ابهام زدایی کند یا طرفداران را با خود به ته چاه بی­سوادی بکشد. او حتی در نقل قول کردن هم قابل اعتماد نیست و نشان داده است که بسیار نامطمئن می­باشد.

آشوبگري جديد پورپيرار و شاهکار دانشمندانه او را در شمشير ۴۵ بخوانيد:(ببينيد)

   نويسنده: ناصر پورپیرار                                                             يکشنبه 14 آبان1385 ساعت: 8:19

آقای اتحادیه. .............................. به لغت نامه ها و ترجمه ها نیز توجه نکنید. اوضاع بد تر از آن است که می پندارید. مثلا اینک می دانیم که تمام ماجرای لشکرکشی پنج میلیون نفره ی خشایارشا به یونان یک دروغ عظیم مافوق عقل و امکان است که یهودیان برای پوشاندن خلا’ ناشی از پوریم در دوران جدید ساخته و در یک کتاب مشحون از جعلیات با نام تواریخ هرودوت ثبت کرده اند. در افسانه های مربوط به این لشکر کشی، سربازی به نام "ماراتن" حضور دارد که خبر حمله ی خشایارشا را پس از دویدن 42 کیلومتر، به آتن می برد! این شد دروغ در دروغ!!! اما همین دروغ دوبله و واضح را چنان به خورد جوامع فرهنگی داده اند که اینک در همه جا یک رشته مسابقه ی دو، به نام ماراتن وجود دارد، یا در فرهنگ های لغت یونانی یک واژه ی معنا دار یونانی، یعنی ارشکوس، را نام سلسله ی پارتیان ترجمه کرده اند!!!!

کسی که به اندازه یک سر سوزن سواد تاریخی داشته باشد با خواندن این توضیح خاخام پورپیرار دود از کله­اش بلند می­شود. او می­گوید:

1-      یهود برای نشان دادن وجود آدمیزاد در ایران، افسانه لشکرکشی به یونان را ساخته است!!!!!!! 

2-      جنگ ماراتن در زمان خشایارشا اتفاق افتاده است!!!!!!!

3-      سربازی به نام ماراتن!!!! خبر حمله­ی خشایارشا را به آتن برده است!! 

4-      آن سربازی که استاد! فرموه­اند نامش ماراتن بوده!!!، 42 کیلومتر دویده تا این خبر را به آتن برساند!

5-     نیروهای ایرانی 5 میلیون نفر بوده­اند!!!!!! 

واقعا که به این می­گویند اوج بی­سوادی. توجه بفرمایید که مثلا این آقا می­خواهد سواد خود را به رخ دیگران بکشد و برای شیر فهم کردن چاکران خاصه مثالهای مستند ارایه کند! این توضیح پورپیرار هیچ بدیلی در جهان هستی ندارد مگر این جمله که: خسن و خسین هر سه دختران یزید هستند! اولا که حسن و حسین بوده، بعدش اینها دو تا هستند نه سه تا، این دو پسر هستند نه دختر و تازه اینکه پسران علی هستند نه دختران یزید!!!!!

پورپیرار این موجود دروغگو، برای اینکه نشان دهد که توطئه­ای در کار است، دست به آشوبگری می­زند. پورپیرار که سواد تاریخیش خیلی بیشتر از بقال سر کوچه ما نیست یک چیزهایی در مورد جنگ ماراتن و دوی ماراتن می­داند ولی مثل همه موارد دیگر سوادش در آن حد نیست که به خوبی بر آن مسلط گردد. اما چون همیشه با کمال وقاهت و پر رویی موضوع را به گونه­ای بیان می­کند تا بتواند با آن پوریم را اثبات کند! هر کس به اندازه سر سوزنی سواد تاریخی داشته باشد می­داند که نبرد ماراتن در زمان داریوش بزرگ هخامنشی در سال 490 پیش از میلاد یعنی 4 سال پیش از پادشاهی خشایارشا اتفاق افتاده است حال چگونه این محقق شرقی این نبرد را به زمان خشایارشا پرتاب می­کند؟!!! باید از خودش و سواد تاریخیش پرسید. شاید هم بیچاره سوادش در همین حد است و ما توقع بیجا داریم.

گفتم که پورپیرار در مورد ماراتن چیزهایی شنیده ولی سوادش یاری نمی­کند! نکته خنده­دار این که پورپیرار هنوز نمی­داند ماراتن اسم آن سرباز نبوده بلکه نام دشتی است که نیروهای ایرانی در آنجا پیاده شده و جنگ در آنجا رخ می­دهد. از پورپیرار بپرسید در کدام نوشته جدید یا قدیم خوانده است که ماراتن نام آن سرباز بوده و نام دشت محل جنگ نیست؟! شاید این هم از همان سنخ الهامهایی باشد که ارمیا شبانگاهان در گوش خاخام پورپیرار زمزمه کرده بود که کوروش شمالیست!!! جناب پورپیرار نام آن سرباز افسانه­ای فى­دى­پيديس (Pheidippides) است نه ماراتن!! (البته بدین دو شکل هم آمده است: PhiDippides و PhiLippides).

به خوبی سطح سواد خاخام پورپیرار که الحق استاد شایسته­ای برای جماعت پانترک بی­وطن است، آشنا شدید. حال ببینیم چرا غربیها این همه با ماراتن حال می­کنند و هر ساله بوقی در دست گرفته و برای یاد آن 42 کیلومتر و 195 متر می­دوند! آیا آنها می­دوند که بگویند پوریم نبوده؟ آیا آنها می­دوند تا به تاریخ ایران کمک کنند؟ یا اینکه با این دو می­خواهند مردم شرق را تحقیر کنند؟ همه می­دانند که غرب این پیروزی را نماد پیرزوی غرب بر شرق می­داند و تلاش گسترده­ای برای گسترش فرهنگ پیروزی همیشگی غرب بر شرق دارد. حال رفتار غرب را با تحلیل خاخام پورپیرار از این واقعه مقایسه کنید. خدا شفایش دهد.

با ماراتن پورپیراری آشنا شدیم که ظاهرا توطئه­ای برای پوشاندن پوریم و به نفع تاریخ ایران باستان!!! ببینیم دیگران چه می­گویند:

Jeff Galloway آموزگار دوهای استقامتی در آمریکا می­گوید:

در سال 490 پیش از میلاد، اولین جنگ برای دموکراسی!! در ماراتن اتفاق افتاد.... قاصدی آتنی 25 مایل!!! دوید تا خبر پیروزی را به آتنیها برساند!   

تارنمای بازیهای المپیک باستانی می­نویسد:

دوی ماراتن از داستان قاصدی منشا گرفته که 26 مایل فاصله ماراتن تا آتن را طی کرد تا خبر پیروزی یونانیها ] !! یونانیها یا آتنیها؟[ را به آنها برساند و یکدفعه مرد!

پایه تاریخی دوی ماراتن چیست؟

نبرد ماراتن در سال 490 پیش از میلاد رخ می­دهد. ظاهرا در آن جنگ ایرانیان شکست خورده و سربازی پیام پیروزی را برای آتنیها می­برد. سرباز تمام راه را دویده و پس از رسیدن به شهر فریاد می­زند: ما پیروز شدیم و می­افتد و می­میرد!!! داستان زیبایی است. غرب که همیشه مدعی استدلال علمی است این خالی­بندی را به عنوان نماد آغاز پیروزی غرب بر شرق پذیرفته است و روشنگری­های پژوهشگران غربی برای عوض کردن این دیدگاه، راه به جایی نبرده است.

داستان ماراتن را به شکلی که برایتان گفتم، اولین­بار پلوتارک (Plutarch) بیان داشته است. جالب است بدانید در داستانی که پلوتارک ذکر کرده، سربازی به نام PhiLippides خبر پیروزی بر ایرانیان را با طی مسافت 26 مایل (41 کیلومتر و 842 متر) از ماراتن به آتن برده و در همانجا می­میرد! نکته جالب داستان اینست که گزارش کننده آن یعنی پلوتارک داستان آن پیروزی را که امروز غرب برای آن کلی هیاهو راه می­اندازد 500 سال پس از وقوع آن نوشته است!!!

 

حال پرسش اینست که این داستان را پلوتارک از کجا در آورده است؟ آیا ریشه­ای دارد؟

کسی که پیش از پلوتارک به داستان ماراتن اشاره کرده، هرودوت است. هرودوت 6 سال پس از نبرد ماراتن به دنیا آمده و چکیده داستان ماراتن او در چند جمله اینگونه است: 

ایرانیها به راهنمایی یک یونانی به نام هیپیاس (Hippias) در دشت ماراتن پیاده شدند. خبر به آتنیها رسید. آنها پیام­رسانی به نام فى­دى­پيديس (Pheidippides) را به اسپارت فرستادند تا از آنها کمک بخواهد. او دو شب و دو روز می­دود تا به اسپارت در 145 مایلی!!!!! ماراتن برسد. خبر حمله ایرانیها به اسپارتیها داده می­شود ولی آنها تمایلی به کمک به آتنیها ندارند. دوباره فی­دی­پیدیس همان 145 مایل را طی کرده و خبر کمک نکردن اسپارتیها را به ماراتن می­برد!!!!

                         

                                          نقشه موقعیت ماراتن، آتن و اسپارت

 داستانی پر خنده شد. هرودوت معتقد است پیام­رسان آتنی 145 مایل دویده!! یعنی 233 کیلومتر و 354 متر!!!!! جالبتر اینکه همین مسیر را دوباره برگشته!!! داستان جالبتر می­شود وقتی می­بینیم پلوتارک قاصدش را پس از جنگ و برای فرستادن خبر پیروزی به آتن می­فرستند و قاصد او کم جون است و پس از طی 26 مایل می­میرد! ولی هرودوت قاصدش را پیش از جنگ، نه به آتن بلکه به اسپارت می­فرستد، و نه برای فرستادن خبر پیروزی، که برای درخواست کمک!! او 233 کیلومتر را می­دود خبر می­برد و 233 کیلومتر برمی­گردد و خبر می­آورد ولی بر خلاف قاصد پلوتارک نمی­میرد!!!!

می­بینید که پایه ماراتن امروزی بزرگداشت دروغهای یونانیان است البته نسخه پلوتارکی آن، نه به خیال پورپیرار نسخه­ی هرودوتی! اگر قرار بود بر اساس داستان هرودوت، دوندگان شیفته تمدن غرب بدوند بایستی بیش از  466 کیلومتر می­دویدند!

اگر چه مسافت دوی ماراتن چندان دقیق نیست و تا حدی اختیاری است، ولی غربیها تلاش کرده­اند بر اساس نظر پلوتارک عمل کنند یعنی فاصله ماراتن تا آتن. یک پرسش اگر بر اساس گفته­های پلوتارک هم عمل کنند بایستی 26 مایل یعنی فاصله ماراتن تا آتن را بدوند پس 22/0 مایل اضافی از کجا آمده است؟ خیلی ساده است. در المپیک 1908 لندن، برای اینکه مامان انگلیسیها یعنی ملکه و بر و بچه­ها بتوانند به راحتی خط پایان را ببینند 385 یارد به 26 مایل اضافه شد و امروزه دوندگان دوی ماراتن، 42 کیلومتر و 195 متر می­دوند تا هم یاد ماراتن را زنده نگهدارند و هم به روح ملکه صلوات بفرستند! به همین سادگی دوی ماراتن 22/26 مایل یا 42 کیلومتر و 195 متر شد!

هرچند که تحت تاثیر تبلیغات یونانیها، دنیای غرب، ایرانیها را با واژه­هایی زشت مثل بربرها یاد می­کند ولی کم کم این تبلیغات پر شر و شور یونان پرستانه رو به افول است. زمانیکه نمایشگاه شکوه پارسی در موزه لندن برگزار شد نمودهایی از ایران ستیزی را در روزنامه­ها و مجلات لندنی مشاهده کردید که پورپیرار مشتاقانه یکی از آنها را در تارنمایش منتشر کرد! ولی یادش رفته بود که مدتهاست عربده می­کشید که غربیها این تاریخ را نوشته­اند!! مدتها از طرفداری غربیها از هخامنشیها حرف زده بود!! همگان دیدند که این غربیانِ به اصطلاح طرفدار هخامنشیان، چگونه به سخنرانیهای مدیران موزه لندن پاسخ دادند زمانیکه آنها هدف موزه را پاسخ به دورغهای یونانیان در مورد پارسیان اعلام کردند.

پورپیرار ماراتن را ساخته یهود می­داند تا مثلا پوریم پنهان بماند!!! آقای پورپیرار نبرد ماراتن در 490 اتفاق افتاده، این تاریخ به دوران داریوش بزرگ برمی­گردد حال به پوریم پورپیراری چه ربطی دارد؟ طبق نظر شما هنوز وسطای پوریم هستیم!!! ظاهرا پورپیرار بر نظرات خودش هم مسلط نیست!

آقای پورپیرار اگر قرار بود یهود این داستان را بنویسد بهتر نبود پارسیان را پیروز جنگ قرار می­دادند؟!

آقای پورپیرار ماراتن برای غربیها نمود پیروزی غرب بر شرق است نه چیز دیگر.

این جمله­ها را بخوانید تا ببینید غرب ماراتن را چه می داند و پورپیرار چه:

              ویل دورانت:

جنگ­های ایران و یونان، بزرگترین واقعه تاریخی اروپا می­باشد. زیرا ایجاد اروپا را امکان پذیر ساخت، و در نتیجه آن تمدن غربی توانست به حیات اقتصادی خویش بسط و توسعه دهد.

اندره زیگفرید:

            ماراتن باید برای ما عنوان زیارتگاهی داشته باشد

ویکتور دوروی:

ماراتن و سالامیس را باید مبدا اصلی تاریخ دانست که در آن پیروزی روح بر ماده، آینده­ی جهان و آزادی را نجات داده است.

کلمان هوار:

تاثیر معنوی این پیروزی بسیار بود و تا امروز هنوز پژواک این پیروزی در گوش تاریخ طنین انداز است.

پورپيرار نوشته که لشکر کشي نبرد ماراتن ۵ ميليوني بوده است!!! اين بخش با شما! بگرديد و ببينيد که هرودوت چه گفته. اگر لشکر کشي ۵ ميليوني بوده چرا هرودوت فقط به کشته شدن ۶۴۰۰ ايراني اشاره کرده است !!!! (۶:۱۱۷). ظاهرا خالي بنديهاي پورپيرار دست يونانيها را هم از پشت بسته است و بايد در گفتار ناپلئون تجديد نظر کرد که يونانيها را لاف زن و گزافه گو خوانده است. بايد گفت پورپيرار لاف زن و گزافه گو.  

اميد که با اين مختصر به آگاهي پورپيرار از بديهيات تاريخ پي برده باشيد. باشد که آناني که پورپيرار را استاد خطاب مي کنند تنها در راه رسوا کردن خود باشند!

خدا پورپیرار را شفا دهد. آمین!

========================================      

اسناد تازه اي درباره تاريخ خليج فارس به انگليسي منتشر شد نوشته "ويليام فلور" 

ريتون اشكاني و سکه هاي ساساني در دماوند كشف شدند

آپاداناي شوش(بخش پنجم) بازديد از آپادانا

تناقضات ناصرپورپیرار - بخش اول ( یهود ، شاهنامه و کوروش )

تناقضات ناصر پورپیرار - بخش دوم ( تورات ، کتیبه بیستون و پوریم )

پاسخ به دروغگویی پورپیرار در مورد کاوشگری کعبه زرتشت (PDF)

 

 

برای نظر دادن به اینجا بروید

+ نوشته شده توسط ايران در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 22:32 |

ناصر پورپیرار فردی بدون مدرک دیپلم که با گذارندن موفقیت آمیز دوره­های اول، دوم، سوم، چهارم و پنجم ابتدایی توانسته است با بهره گیری از این پشتوانه غنی علمی در خدمت پانترکهای تجزیه طلب قرار گرفته و اهداف بلند پروازانه­ی صهیونیسم جهانی را در این آب و خاک پیگیری نماید. وی همان نویسنده مجموعه داستانی "تخیلی بر بنیان تاریخ ایران" است که خوراک بسیار مناسبی برای کارخانه­های مقوا سازی شده است.

در یادداشت پیشین ++ به قضیه پوریم پورپیراری پرداختیم و چند پرسش اساسی در انتهای آن آوردم تا پورپیرار کمی در مورد نوشتارش فکر کند، ولی مشکل اینجاست که رفیق ناصر پورپیرار فاقد قوه تعقل و تفکر بوده و هر آنچه به ذهن کوچکش برسد به زبان خواهد آورد. سوتیهای پورپیرار با نظریه در پیتی پوریم چنان پشت سر هم رگبار گرفته است که آدم می­ماند کدام را برای نشان دادن به دیگران نمایش دهد. در این یادداشت به چند مورد خواهیم پرداخت. همانگونه که می­دانید این روزها حامد صاحب تارنمای یهود شناخت که از طرفداران سرسخت پورپیرار بود به ماهیت او پی­برده و چند یادداشت در مورد او نوشته است. شاید مطلبی که در ادامه می­آید نمونه­ی دیگری از ناراستی این انسان بی­خرد باشد. در تاریخ 13 مهر پرسش جالبی در تارنمای پورپیرار نظرم را جلب کرد که یکی از پیامگذاران به نام سندباد پرسیده بود:

نويسنده: سندباد                                                        پنجشنبه 13 مهر1385 ساعت: 13:44  

استادگرامی
از پاسخ شما به پرسش بنده چنین بر می آید که شما کتابهای قبلی را با سیاست مداری نوشته بودید. حال این سوال پیش می آید که آیا متن کتابها را حالا قبول دارید یا آنها را رد می کنید. با قبول پوریم بسیاری از بخشهای آنها باطل می شود! آیا این نقض غرض نیست؟ اگر پوریم را قبول کنیم آیا واقعا دلیلی برای حمله اسکندر به شرق میانه وجود دارد؟ یا پرسشی که در یکی از وبلاگهای مخالف شما مطرح شده: به چه دلیل اسکندر به ایران خالی حمله کرد؟ و چطور در این سرزمین خالی از سکنه کسانی را نجات داد؟!!!

به خوبی نمایان است که مثل قضیه شمالی خواندن قوم کوروش در اینجا نیز طرفداران پورپیرار دچار تردید اساسی شده­اند. پورپیرار برای نجات سندباد از تردید و دودلی دست به کار شده و پاسخی کوبنده، البته همچون قبل بدون لحظه­ای فکر کردن می­نگارد:

نويسنده: ناصر پورپیرار                                               پنجشنبه 13 مهر1385 ساعت: 20:13  

آقای سنباد. حتی کلمه ای از مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران در حوزه ی بحثی که ارائه می دهد، مخدوش نیست و به بازبینی نیاز ندارد. مشکل زمانی بروز می کند که شما می خواهید مطالب کتاب ها را با دانسته های خودتان تطبیق دهید. مثلا می پرسید چرا اسکندر به ایران خالی حمله کرد. حال آن که اسکندر از مصر و حواشی شرقی دریای مدیترانه و ترکیه ی کنونی فراتر نرفت و شهرهای اسکندریه در مصر و اسکندرون در ترکیه گواه حضور او در آن اقلیم هاست ولی از حضور او در سوی شرق و ایران اثری نیافته ایم. برخورد تاریخ نگاری نوع یهودی با اسکندر نیز مانند برخورد آنان با اعراب و مغول است. آن ها کوشیده اند با استفاده از این سه اسم خرابی های ناشی از پوریم را میان مقدونیان و ترکان و اعراب تقسیم کنند. به زودی معلوم خواهد شد که سلسله ی هخامنشیان پس از خشایارشا دنباله ای ندارد، آن گاه به افسانه های تاریخی موجود رجوع کنید و ببینید که درباره ی آتش زدن تخت جمشید و رفتار اسکندر و جنگ های پیاپی ایرانیان با اسکندر چه ها نوشته اند! در حالی که بنای تخت جمشید در ابتدای ساخت بر اثر وسعت آدم کشی پوریم متوقف می ماند و امروز به اندازه ی شعله ی شمعی آثار آتش سوزی در آن نیست و هیچ یادگاری از سلسله ی هخامنشیان پس از خشایارشا به دست نداریم، به جز چند کتیبه ی شکسته که اثبات نوکنده بودن آن ها از درآوردن جوراب از پا آسان تر است. بنابراین شما ابتدا ورود اسکندر به ایران را اثبات کنید بعد بپرسید چرا اسکندر به ایران خالی از سکنه حمله کرد! مطالب کتاب های من درست مانند مدارج آموزش ریاضی در مدارس است، نمی توان برای دانش آموز سال اول ابتدایی جبر و مثلثات گفت. هنوز باید برای شنیدن و خواندن مطالب بسیار حیرت انگیز تر حوصله کنید.

 پورپیرار در غروب پنجشنبه این پاسخ کوبنده را از خود شلیک می­کند. وقتی روز بعد یعنی جمعه، همان صفحه را چک کردم دیدم اثری از پرسش سندباد دیده نمی­شود!!! پورپیرار خود به خوبی می­دانست که پاسخ قانع کننده­ای به پرسش سندباد نداده است برای همین پرسش و پاسخ را حذف می­کند ولی اینکار برای او بسیار گران بود، برای همین ساعت 17 دقیقه بامداد روز جمعه دوباره پاسخ را نمایش می­دهد!!! (به عکسهای گرفته شده توجه کنید بویژه به ساعت و تاریخ پاسخ پورپیرار. 1- پنجشنبه، 2- جمعه).

حال که کمی با صداقت مورخ شرقی!! آشنا شدید، به سراغ کتابش می­رویم تا ببینید درماندگی پورپیرار تا حد است. در کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، به قول خودش مدخلی دارد کمدی وار و پرخنده به نام آکادمی!! در ابتدای این بخش، خاخام پورپیرار، چون همیشه دست به دامان تورات شده و بر اساس آن و به خیال خود اثبات می کند که قوم کوروش شمالی هستند. یادتان هست که بر اساس همان تورات، نشان دادم که نظرش تا حد بی­پایه و اساس است (++). سپس داستانش را چنین ادامه می­دهد که: بعله!

با حضور کوروش در شرق میانه ..... اورشلیم آباد و این مراکز رشد و توسعه، که به صورت معابد درآمده بود، ویران و بی­حاصل شد، شرق میانه از رشد بازمانده و اندیشمندان آن پراکنده شدند (کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، ص234).

 چنین می­نماید که پورپیرار با ارتباط با بخت­النصر این اطلاعات را کسب کرده و به حتم کپی روادید تمام دانشمندانی را که به آتن رفته­اند را دارد که صد البته در آینده نزدیک به نمایش خواهد گذاشت تا مراکز باستان شناسی جهان را شکه کند!!! پورپیرار در صفحه 236 همان کتاب مدعی می­شود که حضور کوروش در بابل و خونریزی سراسری داریوش در ایران باعث فرار دانشمندان به آتن می­شود!!!!

پورپیرار سپس مطالبی می­آورد که بی­سوادی مطلق وی را به نمایش می­گذارد. اوج بی­سوادی این دارنده مدرک پنجم ابتدایی آنجاست که مدعی می­شود آکادمی به معنای محله یا تجمعی از اکدی­هاست!!!!! به نظرم همین معنی­سازی تخیلی کافی است تا هر موسسه خیريه­ای که مجانین را نگهداری می­کند، پورپیرار را بدون هیچگونه آزمایشی بطور دائمی پذیرش کند.  

پورپیرار مدعی می­شود که سقراط، افلاطون و ارسطو از فراریان بین النهرینی هستند که در اثر حضور کوروش و داریوش پا به فرار گذاشته، به آتن رفته، در آنجا با کم لطفی رو­به­رو می­شوند و در نهایت خارج از آتن محله­ی ادکی­ها را می­سازند که همان آکادمی می­شود!!!!

پورپیرار در صفحه­ی 249 همان کتاب می نویسد: سیر بعدی حوادث سیاسی یونان و شرق میانه گواهی­هایی می­آورد، که از کینه­ی انباشته در سینه­ی این صاحب مکتبان یونانی نسبت به هخامنشیان و سلطنت پارسیان سخن می­گوید. پورپیرار تلاش دارد بگوید که این دانشمندان مهاجرت کرده به یونان، از هخامنشیان کینه در دل داشته و با انتقال این کینه به یونانیها آنها را برای جنگ با هخامنشیان تشویق می­کرده­اند!!! پورپیرار در همان صفحه شرحی را از ویل دورانت (ویل دورانت، یونان باستان، جلد دوم از چاپ جدید، ص 587) آورده و نشان می­دهد که اسکندر مقدونی در سن 13 سالگی (در سال 343 پیش از میلاد) شاگرد ارسطو بوده است. پس از آوردن این بخش از کتاب ویل دورانت، پورپیرار می­نویسد:

اشارات دیگری هم، این مطلب را تذکر می­دهند، که ارسطو، معلم اسکندر، مشوق او برای حمله به هخامنشیان بوده است (!!!!!) آیا او کینه­ی بین النهرینی خود را به اسکندر منتقل کرده است؟ (!!!!) (کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، ص249).

پورپیرار در این بخش از کتابش که به نام آکادمی نوشته شده است، خود را به در و دیوار می­کوبد تا خیالپردازانه اثبات کند ارسطو بابلی است و همو مشوق اسکندر مقدونی برای حمله به هخامنشیان بوده است. امروز او می­گوید اصلا اسکندر با هخامنشیها نجنگیده است!!! حال که با کل قضیه آشنا شدید با نگاه منتقدانه به آن نگاه کنیم. پورپیرار معتقد است حضور کوروش در بابل و خونریزی سراسری داریوش در ایران باعث فرار دانشمندان به آتن می­شود (کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، ص236). حال ببینیم اگر حرف او درست باشد چه آشوبی به پا می­شود. باز هم به پورپیرار تخفیف داده فرض می­کنیم ارسطو این دانشمند مثلا بابلی در اواخر دوره پادشاهی داریوش بزرگ هخامنشی به آتن فرار مغزها کرده است!

ظاهرا ارسطو در زمان فرار، دانشمند بوده است پس نمی­توانیم او را قنداق شده و در بغل مادرش به آتن بفرستیم. پس مجبوریم دست کم بگوییم او در زمان فرار 20 سال داشته است. زمان فرار را هم که قرار شده در زمان داریوش بزرگ هخامنشی درنظر بگیریم. داریوش در سالهای 522 تا 486 پیش از میلاد پادشاه بوده است. باز هم به پورپیرار تخفیف داده و فرض می­کنیم که ارسطو در آخرین سال پادشاهی داریوش به آتن فرار کرده است یعنی در سال 486 پیش از میلاد. بنابراین ارسطو در زمانیکه استاد اسکندر می­شود یعنی در سال 343 پیش میلاد، 163 ساله بوده است!!!! فکر کنم همین اندازه توجه به نوشتار پورپیرار ژرفای بی­سوادی این فرد را به نمایش گذاشته باشد.

طبق آنچه که پورپیرار از ویل دورانت نقل کرده و به آن ایمان دارد، ارسطو تا 4 سال به آموزش اسکندر می­پردازد یعنی تا 167 سالگی!!! مرگ ارسطو را در 322 پیش از میلاد دانسته­اند. بر اساس نظرات تخیلی پورپیرار، ارسطو در 184 سالگی از دنیا می­رود!!! حال وقتی بدانید که ارسطو در فاصله 384 تا 322 پیش از میلاد زندگی می­کرده است، خواهید پرسید چگونه او از ظلم کسانی فرار کرده که صد سال پیش از به دنیا آمدن او پادشاهیشان به پایان رسیده است؟!! نظرات پورپیرار واقعا که حیرت­آور است و تنها به کار هوشمندانی همچون پانترکهای تجزیه طلب می­آید و بس. در ادامه می خوانیم:

آنچه را من در نقلی از بیرونی یافته­ام، چندان محل حیرت است که دیر زمانی، قدرت تصور آرام را از من ربوده بود (کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، ص249 و 250).

حال ببینیم بیرونی چه چیزی گفته که قدرت تصور آرام را از پورپیرار گرفته بود! او به بخشی از کتاب آثار الباقیه اشاره می­کند:

پس (اسکندر) به سوی دارا بن دارا شتافت و برای خونخواهی از بخت النصر و اهل بابل در کارهایی که در شام کرده بودند و چندیدن دفعه با دارا به جنگ پرداخت و اورا منهزم نمود ... (ابوریحان بیرونی، آثارالباقیه، ص. 60). مورخ در برابر این اشاره بیرونی متوقف می­ماند .... این اشاره آشکار، که حمله اسکندر به ایران را، در خونخواهی اهل بابل و کارهایی که هخامنشیان در شام کرده بودند، می­شناسد، به وضوح می­گوید که در زمان بیرونی نیز، هنوز در این باره که اسکندر به تلافی تخریب بین النهرین به ایران هجوم آورده، جاری بوده است (کتاب پلی بر گذشته، بخش سوم، ص 250).   

پورپیرار در این بخش ورجه وورجه می­کند که ثابت کند یورش اسکندر به ایران به خونخواهی مردم بین النهرین بوده است و ارسطو او را  به این کار تشویق کرده است. سپس کلی صغرا کبرا می­کند که ثابت کند اسکندر آمد و مردم را نجات داد و به همین خاطر او ذوالقرنین قرآن است!!!!

امروز با نظریه پوریم پورپیراری، پورپیرار تمام قد در گل مانده است و برای ماست مالی خیالبافی­اش که گفته 1200 سال خاورمیانه خالی از سکنه بوده است!! مجبور شده شمشیر برداشته و دوست نازنینش یعنی اسکندر مقدونی را از دم تیغ بگذراند و مدعی شود که او اصلا به ایران نیامده است و هرگز با هخامنشیها نجنگیده و پادشاهی هخامنشی را نابود نکرده است!!! درحالیکه در کتابش صد بار بالا و پایین پریده بود تا ثابت کند اسکندر مقدونی مردم خاور میانه و ایران را از دست هخامنشیها نجات داده است!! فکر کنم اگر کمی سر به سرش بگذاریم مدعی شود اصولا کسی به اسم اسکندر در دنیا وجود نداشته و یهودیها برای پوشاندن حادثه پوریم او را ساخته­اند!!

در اسناد بین النهرین و ایران، که عمدتا پس از اسلام و پس از پیدایش خط عر